کلبه تنهایی


Mp3 128       دانلود البوم بصورت یکجا

Khodaya.mp3
Gharar.mp3
Poram Az Geryeh.mp3
Adat.mp3
Del Dadeh.mp3
Nagoo.mp3
Elahi Bemiram.mp3
Ghasam.mp3

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

خدایا عاشقم کرده 

                        کنارمن نمونه

                                         داره دل میکنه میره

                                                                 بهم میگه پشیمونه

خدایا عاشقم کرده

                        وحالا از بودنم سیره

                                                 دل بی رحم اون حالا

                                                                           یه جای دیگه ایی گیره

خودش با من نمیمونه

                            میگه قسمت ما اینه

                                                      میزاره گردن تقدیر

                                                                             گناهش رو نمیبینه

چه سال نحسیه امسال

                               چه روزای بدی دارم

                                                        آهای تقویم پر پائیز

                                                                                 ازت بیزار بیزارم

تو تعبیر کدوم خوابی

                          کدوم کابوس بی پایان

                                                      چقدر دل میبری ساده

                                                                                   چقدر دل میکنی آسون

کدوم مهمون ناخونده  منو از قلب تو رونده

                                             نگاتو کی ازم دزدید دل منو کی سوزونده

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

xnysiao9i0mx02omfr4.jpg

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

روزی خانمی سخنی را بر زبان آورد که مورد رنجش خاطر بهترین دوستش شد ، او بلافاصله از گفته خود پشیمان شده و بدنبال

راه چاره ای گشت که بتواند دل دوستش را بدست آورده و کدورت حاصله را برطرف کند .

او در تلاش خود برای جبران آن ، نزد پیرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا ،‌ از وی مشورت خواست ...

پیرزن با دقت و حوصله فراوان به گفته های آن خانم گوش داد و پس از مدتی اندیشه ، چنین گفت : تو برای جبران سخنانت

لازمست که دو کار انجام دهی و اولین آن فوق العاده سختتر از دومیست .

خانم جوان با شوق فراوان از او خواست که راه حلها را برایش شرح دهد .

پیرزن خردمند ادامه داد : امشب بهترین بالش پری را که داری ، ‌برداشته و سوراخی در آن ایجاد میکنی ،‌ سپس از خانه بیرون

آمده و شروع به قدم زدن در کوچه و محلات اطراف خانه ات میکنی و در آستانه درب منازل هر یک از همسایگان و دوستان و

بستگانت که رسیدی ،‌ مقداری پر از داخل بالش درآورده و به آرامی آنجا قرار میدهی .

بایستی دقت کنی که این کار را تا قبل از طلوع آفتاب فردا صبح تمام کرده و نزد من برگردی تا دومین مرحله را توضیح دهم ...!

خانم جوان بسرعت به سمت خانه اش شتافت و پس از اتمام کارهای روزمره خانه ، شب هنگام شروع به انجام کار طاقت

فرسائی کرد که آن پیرزن پیشنهاد نموده بود .

او با رنج و زحمت فراوان و در دل تاریکی شهر و در هوای سرد و سوزناکی که انگشتانش از فرط آن ، یخ زده بودند ، توانست کارش

را به انجام رسانده و درست هنگام طلوع آفتاب به نزد آن پیرزن خردمند بازگشت ...

خانم جوان با اینکه بشدت احساس خستگی میکرد ، اما آسوده خاطر شده بود که تلاشش به نتیجه رسیده و با خشنودی گفت

:‌بالش کاملا خالی شده است !

پیرزن پاسخ داد : حال برای انجام مرحله دوم ، بازگرد و بالش خود را مجددا از آن پرها ،‌ پر کن ، تا همه چیز به حالت اولش برگردد !!!

خانم جوان با سرآسیمگی گفت : اما میدونید این امر کاملا غیر ممکنه ! باد بیشتر آن پرها را از محلی که قرارشان داده ام ،‌

پراکنده است ، ‌قطعا هرچقدر هم تلاش کنم ، ‌دوباره همه چیز مثل اول نخواهد شد !

پیرزن با کلامی تامل برانگیز گفت : کاملا درسته !

هرگز فراموش نکن کلماتی که بکار میبری همچون پرهائیست که در مسیر باد قرار میگیرند .

آگاه باش که فارغ از میزان صممیت و صداقت گفتارت ، دیگر آن سخنان به دهان بازنخواهند گشت ، بنابراین در حضور کسانی که

به آنها عشق میورزی ،‌ کلماتت را خوب انتخاب کن

_________________
زندگی ما بازتاب باورهای مان است

هنگامی که عمبق ترین باورهای خود را درباره زندگی تغییر می دهبد

زندگـــــــــــــــی هـــــــــم بــــــــــه همـــــــــان انــــــــــــــــدازه تغییـــــــــــــــر مـی کنـــــــــــــــد

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

[تصویر: f91f14ee6f2140069088.jpeg]
نوشته شده در دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

[تصویر: f8e4q3hpb88xugjfjrr4.jpg]
نوشته شده در دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش میطلبم.
به مرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.
چون تمام آرزوهایم را به گور میبرم، سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که جای جسدم باش .

 

نوشته شده در پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

راز و نیاز با معبود

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم …
گفتی:
فانی قریب
    
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد بهت نزدیک شم
گفتی:
و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
    
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی:
ألا تحبون ان یغفرالله لکم
    
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی …
گفتی:
و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
    
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه… آخه چیکار می‌تونم بکنم؟     
گفتی:
الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
    
.:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...
گفتی:
الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
    
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟ 
گفتی:
ان الله یغفر الذنوب جمیعا
    
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی:
و من یغفر الذنوب الا الله
    
.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌کنم
گفتی:
ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
    
.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک     
گفتی:
الیس الله بکاف عبده
    
.:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

من خدا را دوست دارم به خاطر اینکه..

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی کند .
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با یک delete هر چی را بخواهم پاک می کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اینهمه friend برای من add می کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اینهمه wallpaper که update می کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با اینکه خیلی بدم من را log off نمی کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه می گذارد هر جایی که می خواهم Invisible بروم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی کند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه اجازه، undo کردن را به من می دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه من را install کرده است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچ وقت به من پیغام line busy نمی دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اراده کنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه دلش را می شکنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، کافیه فقط به دلم سر بزنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تلفنش همیشه آنتن می دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه شماره اش همیشه در شبکه موجود است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچ وقت پیغام no response نمی دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هرگز گوشی اش را خاموش نمی کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه نامه هاش چند کلمه ای بیشتر نیست، تازه spam هم تو کارش نیست
خدا را دوست دارم ، بخاطر اینکه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با کس دیگری حرف می زنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه من را برای خودم می خواهد، نه خودش
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه فقط وقت بی کاریش یاد من نمی افتد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه می توانم از یکی دیگر پیشش گله کنم، بگویم که �.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه می توانم احساسم را راحت به آن بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تنها کسی است که می توانی جلوش بدون اینکه خجل بشوی گریه کنی، و بگویی دلت براش تنگ شده
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم
خدا را دوست دارم به خاطر اینکه از من می پذیرد که بگویم : خدا را دوست دارم �

 

نوشته شده در جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

 

 

هنوزم شانه هایم بی قرارند هنوزم چشمهایم چشم به راهند


هنوزم گونه هایم خیس و نمناک به امیدند که شاده ها در آیند


هنوزم بر لبم نام تو جاریست هنوزم خانه از عطر تو خالیست


اگر باشد غمی سنگین تر از کوه همان یکتا غم عالم جداییست


بیا یک بار دیگر تا بمانم در آغوشت به خواب کودکانه


بیا تا لحظه ای عاشق بمیرم کنار شمع جانت جاودانه


بیا منزل کن امشب در کنارم بیا خورشید شو بر شام تارم


بیا بگذر از این مرز جدایی که دیگر طاقت دوری ندارم

 

  تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری دوم www.pichak.net کلیک کنید

کاش عشقش دروغ نبود

 

نوشته شده در شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

تو کیستی  که اینگونه بی تو بی تابم


شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

 


تو چیستی که من از موج هر تبسم تو


بسان قایق
شکسته روی گردانم...

 

اگر تار بودم آهنگ دوستت دارم را برایت می نواختم

اگر بهار بودم شکوفه ها را برایت تقدیم می کردم

اگر باران بودم آنقدر می باریدم تا غبار غم ها را

از دلت بزدایم ولی افسوس که نه تارم نه بهارم نه بارانم

ولی هر چه هستم با تمام وجود فریاد می زنم

دوستت دارم

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

 

باز میخام از تو بنویسم ای لذت لحظه های تکرار عاشقی من

باز می خواهم بنوشم

از شراب کهنه ی نفس های مستی بخشت

باز هم از پشت پنجره ی غبار گرفته ی چشمانم

با چشم هایم لبخندت را می بوسم

باز هم نفس های تب دارم را به آه سرد پاشویه می کنم

چشم هایم را می بندم

تا نبینم

جای خالی نبودنت تکرار می شود در مرگ لحظه ها

دست هایم می لرزند

پاهایم خسته از انتظار

بغض های زخم خورده ام شانه هایت را تمنا می کنند

در دلم می گذرد

از این کوچه ی پاییزی بگذرم

اما بی تو عبور از پاییز آسان نیست

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

حرف های دل

خودت که بهترینی

 

شب /ارزوهای عبث /چشمانی بیدار تا سحر
شب/سکوت/لحظه های متورم/دستانی خالی تر از دیروز
شب/خلوتهای ناب/مرور حسرتهای کهنه/ تهی از بیداری فریاد
شب/گریه/ موسیقی بی مفهوم/دفتر خیس از دانه های اشک
شب با مرگ همه ی آرزوهای نو رسیده صبح با مدفون کردن اجساد تازه ی امید ها در زیر خروارها لحظه ای که گذشته بی پروا و موذیانه سر در اتاق و خانه و هستی من میکشد.
شب در پس شکست خورشید مغرورانه چون هر روز میاید و من مبهوت و متحیر مانده ام به این بازی هر روزه.
شب با چین کمر پر شهوتش دامن به روی اسمان میکشد و در تنگنای این هستی کور مستانه میرقصد.
ومن هنوز در سطر اول این تحلیل مانده ام ٬
که چرا شب تاراج گر حس سرمستی هر روزه من است. شب خود را خلاصه کرده است در دو واژه اما در پس این دو واژه هزاران درد هزاران غم هزاران حس نا اسوده و سردر گم بیدارند
شب هیچ گاه مردد نیست هیچ گاه مضطرب و پریشان نیست اما با امدنش همه چیز را میشکند بغض را با هر چه سختی میشکند غرور را مستی رابا خود میسوزاند و میشکند
شب شهر بی بارانی نیست٬ هزارها باران چشمهایی را در خود دارد که شرم از او ندارند و همیشه با او میبارند.

_________________
کلمات را باید شست جور دیگر باید گفت.

 

 

تقدیم به عاشقان

 

در یک روز خزان پاییزی پرستویی را در حال مهاجرت دیدم به او گفتم:
چون به دیاریارم میروی به او بگو دوستش دارم
ومنتظرش می مانم. بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت:
دوستش بدار ولی منتظرش نمان

_________________
میگریم در اشکهایم تو را میبینم اشک هایم را پاک میکنم تا کسی تو را نبیند

خیلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه... خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی... خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری... خیلی سخته که روز تولدت، همه بهت تبریک بگن، جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای... خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی، بعد بفهمی دوست نداره... خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یه نفر از دست بدی، اما اون بگه : دیگه نمی خوامت!

 

تقدیم به شما


 

تو این زمونه شده غم برای من لباس تن
فقط یه شمع نیمه جون مونس لحظه های من

کاشکی یکی پیدا بشه معنی عشق و بدونه
برای این شکسته دل همیشه عاشق بمونه

می خوام که این پنجره رو به روی ابرا وا کنم
پر بکشم پروانه وار غم و دیگه رها کنم

چه خوبه در کنار تو، تو دشت عشق پا بذارم
این غم و غصه ی دل و یه گوشه ای جا بذارم

بیا امید زندگی که داری بوی تازگی
رمز پریدن و فقط تو می تونی واسم بگی

بیا امید زندگی که داری بوی تازگی
رمز پریدن و فقط تو می تونی واسم بگی


                                                                              

  تو که قصم میخوردی عاشقونه تو که میگفتی واسم میمیری بی بهونه چی شد یه دفعه رفتی و تنهام گذاشتی تو غربت چی شد رفتی شدی بی معرفت (بی معرفت) خیال کردی بری دلم میگیره اره میگیره میشنه بی تو یه گوشه میمیره اره میمیره اما این بار دیگه فایده نداره اونی که رفته میره تنهات می زاره . تو دریایه نگاه شب و شناختم قایقه کاغذی مو اینجوری باختم . شاد باشید خوش باشید (عشق همانند هوا همه جا جاریست تو قدری نفس هایت را عمیق تر بکش)

 

کاش میشد هیچ کس تنها نبود
کاش میشد دیدنت رویا نبود
گفته بودی با تو می مانم ولی...
رفتی و گفتی و اینجا جا نبود
سالیان سال تنها مانده ام
شاید این رفتن سزای من نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دست های تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا میرسی
کاش روز دیدنت فردا نبود              
-----------------------------                   
می نویسم
می خوانم و فریاد می زنم
همیشه دوستت دارم
اما حیف که
دوست داشتن همیشه کافی نیست......
بی تو دیگه نمی تونم
ذره ذره تموم شدم
ای بی وفا ای مهربون
تو رفتی و تنها شدم
حالا می گم بیا ولی
انگار دیگه نمی تونی
یکی دیگست تو زندگیت
اینو از قلبت شنیدم
می دونی گریه می کنم
شبا یرای عشق تو؟
نمی رسم یه تو ولی داد می زنم دیوونتم

 

خدایا !

بحران زده ام ، نمی دانم به کجا رو کنم ! به چپ و راست رو می کنم ، به پس و پیش و فقط ظلمت را می بینم. به درون رو می کنم ، ستاره ای می بینم خدایم ! تو آن ستاره ای ، و اگر تو با منی ، درون من ، کنار من ، هیچ نیرویی در این دنیا نمی تواند مرا شکست دهد. هر چه جلال است، از آن توست! خدایم ! حتی اگر در هیاهوی روزمرگی تو را از یاد ببرم ، تو مرا فراموش نخواهی کرد خدایم ! تو در تمامی مشکلات و دشواری های زندگی ،نیرو و اقتدار منی خدایم!راهی نمی بینم و آینده پنهان است اما مهم نیست ، همین کافی ست که تو همه چیز را می بینی.

پس ای شنونده دعاهای من ! ای آنکه بی پاسخ نگذاشته ای هر آنچه خواستم! ای آنکه هنوز هم معجزه می کنی! ای آنکه شرمسارم از آن چیزی که به من دادی و من ندیدم و شکرت نکردم!ای نگاهدارنده مسافران غریب عرفانت! ای موسیقی بی کلام عشق! ای رود زلال روح من! ای خداوند شایسته خداوندی !ای خجسته !ای صاحب انسان و مَلَک!ای قدرت مطلق کائنات!ای خدای کوه، خورشید، دنیا، گُل، پروانه، شبنم! 

تو را قسم به وصف بی پایانت!تو را قسم به لحظه دعا!تو را قسم به لحظه توبه!تو را قسم به لحظه گریه!تو را قسم به لحظه ای که دلم شکست! 

خداوندا ما را به رحمتت مورد قضاوت قرار ده نه به عدالتت چرا که رسوای جهانیم! 

خداوندا مرا در اوقات تنهایی و نیازمندی تنها مگذار ای رحیم و بخشنده ! 

خداوندا به نجات من هم بیا. مرا موهبت آن بخش که در تو زندگی کنم پیش بروم و نفس گسیخته را بکشم مباد که از یاد ببرم تو پناه و آسایش من هستی! 

خداوندا نگذار از تو بخواهم، بیشتر از آنچه که داده ای!

یا لطیف! 

هم اکنون که دست به بالا آورده ایم و از اعماق دل در کران کهکشانها بر وجود لایتناهیت دعا میکنیم و با تمام کوچکی خود ، خداوندیه بی پایانت را بانک می زنیم بر ما اجابتی کن 

این دعا را! آمین

 

 

نمی دانم .......

 

همه می پرسند « چرا شکسته دلت ؟ مثل آنکه تنهایی ؟ ... چقدر هم تنها !پاسخ یک دریا را در قطره نمی توان پیدا کرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمی شود جستجو کرد .... حرفهای ساده من چقدر در هزارتوی ذهن پیچیده می شود ؟ مگر ساده تر از این هم می توان صحبت کرد ؟‌! من از قله نمی آیم ... دره هم جای من نیست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه باد همیشه فرار می کند... جاده ترک برداشته است از استواری من ... من کوله بار خویش را بسته ام .

 

 

درد دل


 

زیر بارون راه نرفتی
          تابفهمی من چی میگم
                    تو ندیدی اون نگاه رو
                              تا بفهمی از کی میگم.


چشمای اون زیر بارون
          سر پناه امن من بود
                    سایه بون دنج پلکاش
                              جای خوب گم شدن بود


تنها شب مونده و بارون
          همه ی سهم من این بود
                    تو پرنده بودی من سرو
                              ریشه هام توی زمین بود


اگه اون رو دیده بودی
          با من این شعر رو می خوندی
                    رو به شب دادمی کشیدی
                              نازنین ! چرا نموندی ؟


حالا زیر چتر بارون
          بی تو خیس خیس خیسم
                    زیر رگبار گلایه
                              دارم از تو می نویسم


تنها شب مونده و بارون
          همه ی سهم من این بود
                    تو پرنده بودی من سرو
                              ریشه هام توی زمین بود

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

نوشته شده در جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

آخرین جرعه آب لیوان بالای سرم رو سر کشیدم و به خوابی عمیق فرو رفتم ..

خواب دیدم شهر من زیباتر شده

خواب دیدم میهنم نفسهای سبز میکشه ...

خواب دیدم کسی به خطر عقیده اش  تحقیر نمیشه ...زندانی نمیشه

خواب دیدم هیچ دانشجویی رو به گناه - دگراندیشی - محبوس نمی کنند !

خواب دیدم  افراد وظیفه شناس !! پاچه دخترخاله ١۴ ساله ام  رو به جرم کوتاهی   نمی گیرند!!

خواب دیدم  کسی به خواهر دوستم نمیگه خانوم روسریت رو بکش جلو !

خواب دیدم هیچ روزنامه ای توقیف نشده !

خواب دیدم  وجود آدمها ارزش پیدا کرده

خواب دیدم  کسی رو به جرم دوست داشتن   امر به معروف نمی کنند!!

خواب دیدم  تلویزیون موقع پخش موسیقی به جای ساز ،‌ گل و بلبل نشون نمیده !

خواب دیدم مجریهای تلویزیون ملی ، صاف صاف تو چشمم نگاه نمی کنند و دروغ نمیگن !

خواب دیدم راننده ها ی شهرم مهربون شدند و سر یک جای پارک ، فحش ناموس نمیدن!

خواب دیدم دختران شهرم برای نیاز به  پولی کثیف   تن فروشی نمی کنند

خواب دیدم  همه به هم احترام می گذارند

خواب دیدم به هر طرف که نگاه می کنم  فقط رنگ سیاه نمی بینم ..همه چیز زیباتر شده ...قلب مردم میهنم روشنتر شده ...محبت جای کینه رو گرفته ... خوشی جای غم رو گرفته ....خورشید درخشان تر شده ...

خواب دیدم  همه جا نورانی شده ..همه جا پر از نوره ..نور..نور...نور

ای کاش تا ابد می خوابیدم ...

پ.ن: قصدم مداخله در سیاست نیست.....بیان دردهای جامعه است

نوشته شده در یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

خالی ام از حرف

 

پُرم از دلتنگی

 

تشویش هجرت باران

 

خسته ام از اندیشه ..دلگیرم از سوالات بی انتها

 

آلوده ام به روزمرگی

 

دورم از عشق

 

بی میلم به گفتن یا نگفتن

 

حنجره را  رغبتی به فریاد نیست

 

تلخم  ..نا پاکم ..مبهوتم ..دل چرکینم ..خشمناکم

 

از خود فرسنگها فاصله دارم  ..فاصله ای که کم نمی شود

 

در عذابم ..در تب و تابم ..در التهابم

 

خسته ام  ...خسته ام از تکرار ..از تکرار لبخند بی ریشه ! میان

 

این درد تا درد بعدی ..

 

فرسوده ام ..رنجورم ..خسته ام ..خسته ام ..

 

کجاست بارانی از عطوفتِ بی منت تا نمناکم کند ...

 

کجاست دستی تا بگیرد دستم از روی  مِهر...

 

کجاست آن در که به نور باز شود ..

 

کجاست باران

 

کجاست...

نوشته شده در یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

به نام خدای مهربان و بخشنده

 

خدایا!

 

من از این دنیا تنها یک بار گذر خواهم کرد

 

پس بگذار هر کار خوبی که می توانم انجام دهم.

 

یا هر محبتی که می توانم به هر انسانی نشان دهم.

 

خدایا!

 

کمک کن تا از هم اکنون شروع کنم.

 

اجازه نده که از آن غفلت و دوری کنم

 

چون من دیگر از این راه گذر نخواهم کرد...

نوشته شده در یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

سهراب ،گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت ! رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را ،نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید .فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده


همیشه دوست داشتم ابر باشم

چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش میگیره

جلوی همه گریه کنه


گفتمش دل می خری؟! پرسید چند؟!

گفتمش دل مال تو تنها بخند.

خنده کرد و دل زدستانم ربود.

تا به خود باز آمدم او رفته بود.

دل زدستش روی خاک افتاده بود.

جای پایش روی دل جا مانده بود



بر خاک بخواب نازنین،تختی نیست. آواره شدن ,حکایت سختی نیست. از پاکی اشکهای خود فهمیدم . لبخند همیشه راز خوشبختی نیست


خدایا خونمون بوی بهشت میده... هنوز قالی خونمون بوی بهشت میده آخه مامان صبح تا شب

روی این قالی راه میره.... خدایا منو هیچوقت از بهشتم دور نکن ...... آمــیــــــــــــــن



گفت: بنویس. گفتم با چه بنویسم قلم ندارم؟ گفت : با استخوانت بنویس. گفتم مرکب ندارم با چه بنویسم ؟گفت : با خونت بنویس. گفتم : ورق ندارم بر روی چه بنویسم؟ گفت : بر روی قلبت بنویس. گفتم چه بنویسم؟ گفت :بنویس دوستت دارم.


عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست
تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
عاشقی مقدورهر عیاش نیست
غم کشیدن صنعت نقاش نیست



نمی نویسم ..... چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی حرف نمی زنم ..... چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی نگاهت نمی کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی صدایت نمی زنم ..... زیرا اشک های من برای تو بی فایده است فقط می خندم ...... چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام



ماهی به آب گفت : تو نمیتونی اشکای منو ببینی , چون من توی آبم..

آب جواب داد اما من میتونم اشکای تو رو احساس کنم چون تو

توی قلب منی



سر هر قبرئ صلیبئ میگذارند تا نشانگر آن قبر باشد منهم بر گردنت صلیبئ مئ آویزم تا همه بدانند که گورستان عشق من قلب توست


بسترم

صدف خالی یک تنهایی است

و تو چون مروارید

گردن آویز کسان دیگری


زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ،چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم


دوست داشته باش و زندگی کن!زمان برای همیشه از آن تو نیست


روحی که یک بار سایه خدا را دیده باشد ، هرگز از اشباح ابلیسان نخواهد ترسید .


انسان مانند یک هواپیمای سه موتوره است که موتور وسط ارتباط با خدا، موتور دست راست ارتباط باخود (اعتمادبه نفس) و موتور دست چپ ارتباط بادیگران است. درصورت روشن بودن این سه موتور

نوشته شده در پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ توسط مرتضی نظرات () |

Design By : Night Melody